خرید بک لینک
نگفته بودم که به اندازهی دردهایم نیستم؟ راست گفتم و مثل صانعی که مدام چیزی را به مادهی خاماش افزود تا حقیقتی بسازد؛ مجبورم روانام را از هر گوشه جمع کنم تا جانم را برای ادامه نبازم. در انتخاب کلمات برای توصیف ِ ذهنی که از خودش عقب افتاده وسواس ندارم. وقتی هربار این حمله ها شروع میشود و قفسهی سینهام را جدا میکند یعنی توان ِ واقعیت، چه بسیار است. دیروز که کیسهی دارو به دست به خانه برمیگشتم با خودم فکر میکردم که چرا حالا؟ حالا که میخواستم از درهای سخت و آهنین ِ رویای بلندم بگذرم؛ مثل گذشتن از موج ِ بلند حالا که میخواستم با فریاد بگویم: "چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد"؛ هوا نمیگذرد آسان. اما حق ِ من همین که با زاری و نزاری به استقبال بروم. با سرفه های بیامان و خس خس های پی در پیاش. نفس نفس میزنم و این ادامه دارد. بدبختانه برای همیشه ادامه خواهد داشت. نگفته بودم که تمام صاعقههای درد را به تو تعمیم میدهم؟ نشد. نتوانستم. چیزی از گرد راه رسید و نفسم را خشکاند. به چشمهای فرزندانم نگاه که میکنم؛ صحنه مرا تسخیر میکند. باید روزم را که گرچه با بیقراری شروع میکنم تا انتها بروم و گرچه قرار نگیرم، از کلمات ِ پرخطر در گردش ِ زبان بپرهیزم. آنقدر روانام را به بازی ِ خودآزارش سپردم که حالا روی دیگرش را نشان داده. پا به عرصه ی تمام ِ من گذاشته در دریچه های استخوانی دو دو میزند و باید بگویم که ترسیدهام و از تکانههایش گریزی ندارم. روزی از تو خواسته بودم که بگذاری نفسم را حبس کنم و بیانکه پاسخی بدهی نفسم را حبس کردم. حالا کار از کار گذشت. کار که از کار میگذرد و حسرت که چند باره میشود برای گفتن آنکه چهقدر میتوانم روی پاهایم بیایستم مضطرب میمانم. دلم به حال ر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حیدریان تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 12:57

صفحه بندی